BTS
#دست_مو_بگیر
#ادامه_پارت_دوازدهم
حدود دو ساعت فقط زدیم و رقصیدیم. دیگه آخر اینقدر خندیدیم و رقصیدیم دل درد گرفتم.
خودمو روی تختش پرت کردم و نفس زدم
من-هوفففففف، خیلی خوش گذشت. از این به بعد هر وقت بابام انداختم بیرون میتم پیش تو
(متعجب) جونگکوک- مگه بابات تو رو انداخته بود بیرون!؟
من- اره
(خنده) جونگکوک- فکر کردم خودت دیوونه ای که بخاطر عادت سیگار با درصد بالا میکشه!
بلند شدم و چهارزانو زدم. جونگکوکم کنارم نشست
من-ههههههی، من دیگه همچین آدمی نیستم!
جونگکوک- باشه باشه، حالا مامانت چی؟
من-بابام بعضی شبا که اینطوری میشه ما رو از خونه میندازه بیرون. ولی خب امشب من دیر رفتم و مامانم رفته خونه خالم.
جونگکوک- چرا زنگ نزدی مامانت؟
من-شانس ع*نم گوشی مو خونه جا گذاشتم..
جونگکوک یک قهقهه کوچیک کرد.
خیلی خسته بودم. خمیازه بزرگی کشیدم.
جونگکوک با دیدن خمیازم، بلند و شد و گوی موزیکال و قطع کرد.
اومد کنارم دراز کشید. خودم و توی بغلش پنهان کردم و از اجازه میدادم بوی عطرش توی ریه هام جریان پیدا کنه.
چشام و بسته بودم و سرم بین سینه هاش پنهان کردم، اونم مدام مو هامو بو میکشید و میبوسید.
(فردا صبح)
جونگکوک- پاشو پاشو پاشو که دیر شد
من-اممممم نمیخوام!
جونگکوک-پاشو تنبلی نکن
اومد سمتم و از کتفم گرفت تا بلندم کنه. روی تخت نشوندم.
جونگکوک- یوشی دیر شد!
پتو و رو تو مشتم کردم و به به اونور و اونور میزدم.
(عصبانی) من-اههههههههههه! من فرم از کجا بیارم
جونگکوک-میریم از خونتون میاریم. پاشو دیگههههههه!
..
هیچکس خونه نبود، خنه خالی خالی شده بپد.
رفتم و تندی لباسام و پوشیدم.
سوار ماشین شدم و با جونگکوک به دانشگاه رفتیم.
من- برو
...
به محوطه رسیدیم. دخترا جلوی ورودی اصلی منتظرم بودن.
وقتی به خودم اومدم، دیدم جونگکوک کنارم نشسته و من توی ماشینشم، و همه بچه ها به وضوح ما رو میبینن
من-اح*مممممممق! همه الان ما رو میبینن!
و به سرعت رفتم زیر ماشین
من-تروخدا برگرد من و یک جا دیگه پیاده کن
جونگکوک-دیوونه، خودم میدوستم تو چه وضعیتی هستیم بیا بالا. میخوام به همه نشونت بدم
من-وای خدا هیچکس هم مهم و ندیده! برو تو یک قبرستون دیگه پیادم کن، سریع!
جونگکوک-هوففففف
دور زد و یک جا دور از محوطه پیادم کرد.
من-خیل خوب، حواست باشه که دیشب نه خانی رفته نه خانی اومده، فهمیدی؟
(شیطنت) جونگکوک- دیگه خودتو از من دور نکن که جلوی چشت باشم
میخواستم چیزی بگم نذاشت، و به سرعت گاز و گرفت رفت.
یک پام و با شدت به زمین زدم و موهام و پت کردم
من- لعن*تی!
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_دوازدهم
حدود دو ساعت فقط زدیم و رقصیدیم. دیگه آخر اینقدر خندیدیم و رقصیدیم دل درد گرفتم.
خودمو روی تختش پرت کردم و نفس زدم
من-هوفففففف، خیلی خوش گذشت. از این به بعد هر وقت بابام انداختم بیرون میتم پیش تو
(متعجب) جونگکوک- مگه بابات تو رو انداخته بود بیرون!؟
من- اره
(خنده) جونگکوک- فکر کردم خودت دیوونه ای که بخاطر عادت سیگار با درصد بالا میکشه!
بلند شدم و چهارزانو زدم. جونگکوکم کنارم نشست
من-ههههههی، من دیگه همچین آدمی نیستم!
جونگکوک- باشه باشه، حالا مامانت چی؟
من-بابام بعضی شبا که اینطوری میشه ما رو از خونه میندازه بیرون. ولی خب امشب من دیر رفتم و مامانم رفته خونه خالم.
جونگکوک- چرا زنگ نزدی مامانت؟
من-شانس ع*نم گوشی مو خونه جا گذاشتم..
جونگکوک یک قهقهه کوچیک کرد.
خیلی خسته بودم. خمیازه بزرگی کشیدم.
جونگکوک با دیدن خمیازم، بلند و شد و گوی موزیکال و قطع کرد.
اومد کنارم دراز کشید. خودم و توی بغلش پنهان کردم و از اجازه میدادم بوی عطرش توی ریه هام جریان پیدا کنه.
چشام و بسته بودم و سرم بین سینه هاش پنهان کردم، اونم مدام مو هامو بو میکشید و میبوسید.
(فردا صبح)
جونگکوک- پاشو پاشو پاشو که دیر شد
من-اممممم نمیخوام!
جونگکوک-پاشو تنبلی نکن
اومد سمتم و از کتفم گرفت تا بلندم کنه. روی تخت نشوندم.
جونگکوک- یوشی دیر شد!
پتو و رو تو مشتم کردم و به به اونور و اونور میزدم.
(عصبانی) من-اههههههههههه! من فرم از کجا بیارم
جونگکوک-میریم از خونتون میاریم. پاشو دیگههههههه!
..
هیچکس خونه نبود، خنه خالی خالی شده بپد.
رفتم و تندی لباسام و پوشیدم.
سوار ماشین شدم و با جونگکوک به دانشگاه رفتیم.
من- برو
...
به محوطه رسیدیم. دخترا جلوی ورودی اصلی منتظرم بودن.
وقتی به خودم اومدم، دیدم جونگکوک کنارم نشسته و من توی ماشینشم، و همه بچه ها به وضوح ما رو میبینن
من-اح*مممممممق! همه الان ما رو میبینن!
و به سرعت رفتم زیر ماشین
من-تروخدا برگرد من و یک جا دیگه پیاده کن
جونگکوک-دیوونه، خودم میدوستم تو چه وضعیتی هستیم بیا بالا. میخوام به همه نشونت بدم
من-وای خدا هیچکس هم مهم و ندیده! برو تو یک قبرستون دیگه پیادم کن، سریع!
جونگکوک-هوففففف
دور زد و یک جا دور از محوطه پیادم کرد.
من-خیل خوب، حواست باشه که دیشب نه خانی رفته نه خانی اومده، فهمیدی؟
(شیطنت) جونگکوک- دیگه خودتو از من دور نکن که جلوی چشت باشم
میخواستم چیزی بگم نذاشت، و به سرعت گاز و گرفت رفت.
یک پام و با شدت به زمین زدم و موهام و پت کردم
من- لعن*تی!
#رمان#Roman
- ۳.۰k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط